ذبيح الله صفا
853
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گويندگان هندوستانى ، بعد از خسرو و حسن ، در صف اول گويندگان جاى داشته و به حق مرتبهء ملك الشعرايى برازندهء طبع و بيانش بوده است . ديوانش بطبع رسيده و ازوست : گل شكفت و باد نوروزى چمنپيراى شد * جام بنشست و صراحى پيش گل بر پاى شد عاشقان را درد سودا كرد بوى گل بلند * عندليبان را دل ديوانه آتشخاى شد خم مى ديوانهوش برداشت كف بر لب خروش * چون كف ساقى لب مستان قدحفرساى شد مىپرستان بس كه درد باده هرجا ريختند * دور نبود گر درين پالغز سرو از جاى شد غلغل مى گوش كن اى گوش بر دستان دهر * در چنين وقتى نبايد اينهمه خودراى شد مطربى خوشلهجه خواهم گرچه در دور چمن * در كف رندان صراحى را دم اندر ناى شد جرعهنوشان و عبيرافشان حريفان مىروند * رخش مى زين كن كه راه بوستان پر لاى شد مجلسآرا شو درين موسم كه با برگ نشاط * گل چمنآرا و شاهنشه جهانآراى شد شاه اسكندر منش اكبر كه در بزم مراد * همچو خضر از چشمهء حكمت قدحپيماى شد . . . * هزار قافلهء شوق مىكند شبگير * كه بار عيش گشايد بعرصهء كشمير تبارك اللّه ازين عرصهيى كه ديدن او * ورق نگار خيالست و نقشبند ضمير هواى او متنوع چو فكرت نقاش * زمين او متلون چو صفحهء تصوير بطرزهاى گزين كارخانهء ابداع * بنقشهاى عجب كارنامهء تقدير بتن موافقت آب او چو باده و گل * بجان مناسبت باد او چو شكر و شير بپيش فيض نسيمش دم مسيح سموم * بنزد آب روانش زلال خضر غدير گرو بميكدهء عشق خانقاه ورع * بدل بنعرهء مستانه صيحهء تذكير غريو كوس ز جوش و خروش مىايما * صداى آب ز آواز ارغنون تعبير ز هوش مىبرد اللّه اكبر اين چه صداست * فداش نعرهء تهليل و غلغل تكبير فصول او متشابه ز اعتدال هوا * بهم يكى دى و ارديبهشت و بهمن و تير درو بجاى گيا زعفران همى رويد * كه آب و خاك طرب را چنين بود تأثير ز اعتدال هوايش شگفت نيست شگفت * كه سرزند همه عناب از نهال زرير بحيرتم كه چه آثار قدرت ازليست * بهر نظاره بنازد نظر بصنع قدير